الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

81

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل هفتم ( طبرى ) چون نامه يزيد به عبيد الله رسيد پانصد نفر از مردم بصره برگزيد از جمله عبد الله بن حارث بن نوفل و شريك بن اعور كه از شيعيان على عليه السّلام بود و با مسلم بن عمرو باهلى و حشم و اهل بيت خود راه كوفه پيش گرفت ( ارشاد ) تا به آن شهر در آمد عمامهء سياه بر سر داشت و لثام بسته بود و روى پوشيده و مردم را خبر رسيده بود كه حسين عليه السّلام به كوفه مىآيد چشم به راه او داشتند چون عبيد الله را ديدند گمان بردند آن حضرت است پس بر هيچ گروهى نمىگذشت مگر اينكه بر وى سلام مىكردند و مىگفتند : مرحبا بك يا بن رسول اللّه خوش آمدى . ابن زياد از خرسندى آنها به آمدن امام عليه السّلام بر مىآشفت و چون بسيار شدند مسلم بن عمرو گفت : دور شويد كه اين امير عبيد الله بن زياد است و همان شب رفت تا به قصر رسيد و گروهى گرد او را گرفته بودند به گمان آنكه حسين عليه السّلام است . ( 2 ) نعمان بن بشير در را به روى او و اطرافيان او بست يك تن از همراهان بانگ زد تا در بگشايند نعمان از بالا مشرف بر آنها گشت او هم گمان مىكرد حسين عليه السّلام است گفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه دور شوى كه من امانت خود را به تو تسليم نمىكنم و حاجت به جنگ با تو ندارم عبيد الله هيچ نمىگفت تا نزديك آمد و نعمان از بالاى قصر با او سخن مىگفت ؛ عبيد الله گفت : افتح لافتحت در را بگشاى كه هرگز نباشى كه در بگشايى . شب دراز شد مردى از پشت شنيد و به آن كسان از اهل كوفه كه در پى او افتاده بودند گفت : سوگند به آن خدايى كه غير او معبودى نيست اين ابن مرجانه است . مسعودى گفت : بر او ريگ زدن گرفتند اما از چنگ آنها بدر رفت ( ارشاد ) . ( 3 ) پس نعمان در را براى او بگشود و او داخل شد و در را به روى مردم ديگر زدند و آنها پراكنده شدند و چون بامداد شد منادى ندا كرد نماز به جماعت پس مردم گرد آمدند و ابن زياد